تبليغاتX
✖Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ✖ سرزمین شاپرک ها ✖Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ✖
شعر، داستان های کوتاه و حکایات جالب و خواندنی

ساحلی از دور

بادبان سفید قایق ها
گاه می لرزد از وزیدن باد
گویا قلب آن پشیمان است
که نگاهش دوباره آمده یاد
روی شن های نرم ، موجی سرد
می کشد سینه ، می شود خاموش
مثل عاشق ، که چون به یار رسد
روی پاهاش می رود از هوش
زیر سرخی نیم رنگ غروب
ساحلی دور آید به نظر
بر افق های دوردست خیال
مرغ اندیشه ام گشاید پر
می نشاند به دوش خویشتنم
می برد از سویی به یک سویم
خستگی چون در آردش از پای
می پرد سوی یار مهرویم
قایقی دور گشته از ساحل
قایقی دیگر آمده از سفر
باز هم ماسه های سرد کنار
دامن موجها کشند به سر ...
سایه ایی محو ، سایه ایی بی رنگ
ز من افکنده ماه بر شن ها
گویی این سایه نقش روح من است
که شده زرد و زار از غم ها
هیچ ناید صدایی از ساحل
دهر رفته به خواب ناز فرو
نه ... من اینجا هنوز بیدارم
تازه رفت است فکر من سوی « او » ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گلدان شکسته


گلدان بلور شمعدانی
از ضربت کوچکی ترک خورد
بی آنکه صدایی آید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد
آهسته و نرم ، لکه ی زخم
هر روز خزید و پیشتر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت
عصاره ی گل چکیده کم کم یا اینکه شدست بی جان
نومید ز زندگیش کس نیست
آهسته شکسته است گلدان
با قلب شکسته از سر رحم
آنانکه بدو علاقه مندند
گریند به خاطرش نهانی
اما به رخش زنند لبخند
بر دوره ی ظرف ، لکه ی زخم
آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل ، خشک گشته بوته
آب خنکش به ته رسیده است
امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد
دستش نزنید او شکسته است ...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 بر سرمای درون


همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد ، پروازی
نه گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست ...
و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست ...
غبار تیره تسکینی بر حضور ذهن
و دنج رهایی بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست ...

دیگر تو را به یاد نخواهم آورد
دیگر به خاطر تو اشک از دیده نخواهم ریخت
دیگر پیرامن تو نخواهم گشت
دیگر نام تو را بر زبانم نخواهد رفت
بعد از این ، ای نور ، سایه وار از تو می گریزم
بعد از این ، ای آفتاب شب پرده وار از تو دوری می گزینم
بعد از این ، من و راه من ، سرمن و سودای من
دیگر به امید بوسه ای به پایت نخواهم افتاد
دیگر به امید اینکه دستم را بگیری به پایت بوسه نخواهم زد
دیگر به امید نوازش چهره به خاک راهت نخواهم سود
نه دیگر ، دیگر هیچ وقت
هیچ وقت ، تا زنده هستم ...




+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

 هدیه روز پدر  

 

دخترک با چشمانی خندان و لباس پوسيده ،روبروی پدری زحمتکش ولی ناتوان و عليل ايستاده بود و طنين اين جمله رو در گوش او مينواخت:
روزت مبارک......

جعبه مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای مختلف تو خيابون کادو شده بود رو ميز شکسته ،جلو پدرش گذاشت.
پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت :مم...
..مم..
ممنون ،عزيزم.
پدر با ذوق بسيار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد،
اما ناگهان مات و مبهوت ماند،
چون درون جعبه چيزی نبود
بلند شد و سر دخترک فريادکشيد،
هنوز ياد نگرفتی وقتی به کسی هديه ای ميدی يه چيزی بايد تو جعبه بذاری؟؟؟
دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی سنگين آهسته جواب داد:
ا..ا..اما اون جعبه که خالی نبود،
جعبه پر بود از بوسه های من.....

 

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

***تعارف***

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد.پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد.

غول فوري تعظيم كرد و گفت: «نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو»
پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و با خوش‌حالي گفت‌: «الهي فدات بشم مادر!» امّا هنوز جمله‌ي بعدي را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد.
...و اين داستان، درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند.

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد.
من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم.
جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند.

پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد.
لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت.
وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار
پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم.
من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره!
دخترک ادامه داد: معلم  ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟

چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه.

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

 

ارزش

روزی مرد میانسالی که کنار استخر ایستاده بود،زندگی خود رابه خطر انداخت تا جوانی راکه درآب افتاده بود و دست و پا میزد ،نجات دهد...
جوان هنگامی که حالش جاآمد،نفس عمیقی کشیدو گفت: " دستتون درد نکنه که زندگیمو نجات دادید." مرد نگاهی به چشمهای او انداخت و گفت: " قابلی نداره جوون! فقط توی زندگی ثابت کن که زند گیت ارزش نجات یافتن داشت..."

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شبی که به سیرک نرفتیم

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...

آنتوان پرلین

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

قضاوت زود هنگام

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد:"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد:
" پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است... ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

پی نوشت:وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید

 

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

اولین شعر رو  که شعری به نام شاپرک هستش رو براتون میذارم.

شاپرک

شاپرک بالت شکسته
پر پرواز تو بسته
می بینم غم توی چشمات
چه غریبونه نشسته
شاپرک خوابه قناری
چه جوری دووم میاری
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتی داری
شاپرک دردت به جونم
تورو از خودم می دونم
بذار یه شعری که گفتم
واسهءدلت بخونم
شاپرک دل توی سینه
ساعتا تنها می شینه
وقتی شب می رسه از راه
خواب پروازو می بینه
واسه زخمام یه دوا نیس
دلم از دلت جدا نیس
توی این غربت جونگیر
یه نگاه آشنا نیس
هرجا که میری خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جونی نداره
اما شب اینجا می مونه

نمی دونم مثه بارون
رو کدوم شونه ببارم
روی شاخه ها تو غربت
شاپرک من تو رو دارم

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  | 

✖Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ✖ به نام خالق شاپرک های زیبا ✖Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ✖

 

سلام دوست عزیز، به سرزمین شاپرکها خوش اومدی.

من قصد دارم در این وبلاگ شعرهای زیبا و داستان های کوتاه جالب و خواندنی رو بنویسم.

امیدوارم که خوشتون بیاد پس بسم الله....

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت   توسط Sh@p@r@k  |